سعدى

139

بوستان ( فارسى )

ترا نيست اين « 1 » تكيه بر كردگار * كه مملوك را بر خداوندگار * * * 2875 شنيدى كه در روزگار قديم * شدى سنگ در دست ابدال سيم نپندارى اين قول معقول نيست * چو قانع « 2 » شدى سيم و سنگت يكيست چو طفل اندرون دارد از حرص پاك * چه مشتى زرش پيش همت چه خاك خبر ده بدرويش سلطان‌پرست * كه سلطان ز درويش مسكين‌ترست گدا را كند يك درم سيم سير * فريدون بملك عجم نيم سير 2880 نگهبانى ملك و دولت بلاست * گدا پادشاهست و نامش گداست گدايى كه بر خاطرش بند نيست * به از پادشاهى كه خرسند نيست بخسبند خوش روستايى و جفت * بذوقى كه سلطان در ايوان نخفت اگر پادشاهست و گر پينه‌دوز * چو خفتند گردد شب هر دو روز چو سيلاب خواب آمد و مرد برد * چه بر تخت سلطان چه بر دشت كرد 2885 چو بينى توانگر سر از كبر مست * برو شكر يزدان كن اى تنگدست ندارى به حمد اللّه آن دسترس * كه برخيزد از دستت آزار كس حكايت شنيدم كه صاحب‌دلى نيكمرد * يكى خانه بر قامت خويش كرد كسى گفت مىدانمت دسترس * كزين خانه بهتر كنى ، گفت بس چه ميخواهم از طارم افراشتن ؟ * همينم بس از بهر بگذاشتن 2890 مكن خانه بر راه سيل ، اى غلام * كه كسرا نگشت اين عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و راى * كه بر ره كند كاروانى سراى حكايت يكى سلطنتران صاحب شكوه * فرو خواست رفت آفتابش بكوه

--> ( 1 ) . آن . ( 2 ) . راضى .